رستگاری
در 6 روز... یادداشت
بهاریه ------------------------------ امید محمودزاده ابراهیمی ------------------------------ اعتراف می کنم که بهترین روزهای زندگی ام 6 روز مانده به عید نوروز است.(اگر
اسفند 30 روزه نباشد مثل امسال) البته با همه زحمت ها،خانه تکانی ها،گردگیری ها و غیره.گرچه این حرف را
خیلی از خانم ها قبول ندارند که روزهای پایانی اسفند روزهای شیرینی است ! 6 روز مانده به اتفاق،6 روز مانده به رستگاری.تمام شوق و ذوق عید در ایام
نرسیده به آن نهفته است.نمی دانم؛شاید حس غریبی باشد، اما سالهای سال است که آن را
لمس می کنم. ایامی که خیلی ها قصد "نو" شدن می کنند.می خواهند رنگ و
لعابی جدید از آمدن بهار بگیرند.سنت خرید عید هم از همین جا ناشی می شود.همه این
نو شدن ها...شکوفه زدن درختان...عطر برگ های تازه ،قدم زدن وسط طولانی ترین بلوار
شهر....همه و همه تا قبل از عید به روح و روانم می چسبد.به مانند آن مثال معروف که
"تمام عشق در نرسیدن به آن است" یک سال از روی جسارت نوجوانی خواستم که عید و سال نو را جدی نگیرم...بی
خیال شدم.خودم را تا سال تحویل بیرون منزل سرگرم کردم و بعد از تحویل سال به منزل
رسیدم ولی باز هم همان شوق در من زنده شد.آنقدر که می خواستم سرم را به سقف
بکوبم!! ذوق خریدن لباس،کفش،هدیه،دید و بازدید عید و....همه چیز می خواهد نو بشود
اما نه در یک روز نه در یک ساعت و نه در یک لحظه؛ زمین هم در 6 روز آفریده شد.من هم در 6 روز "نو" می شوم.
چند شب پیش جلوی تلویزیون نشسته بودم و اخبار 20:30(که قبلا خیلی حرفه ای تر بود) را نگاه می کردم.در بخش اخبار کوتاه با بهتی عجیب خبری عجیب تر شنیدم !! 20:30 طبق استدلال خودش؟ با تکیه به حرفه های مجری سی ان ان مدعی شده بود که سفر هیئت آکادمی اسکار به تهران برای مذاکره ایران و آمریکا بوده است و توطئه ای برای منافع و مصالح مملکت بوده است !!! من نمی دانم چرا صدا و سیمایی ها سطح اخبار 20:30 را به شدت پایین آورده اند.واقعا نمی دانم آنها مخاطبان خود را در چه رینج(Range) سنی فرض کرده اند!! آیا ما کودک هستیم ؟ یا شاید اخبار 20:30 به اخبار جوانه ها تبدیل شده است ؟!!! گرچه استدلال های ضربتی و 60 ثانیه ای(مثل اخبار منقرض شده 60 ثانیه) خیلی وقت است که در اخبار صدا و سیما استفاده می شود اما شوری هم حدی دارد ! قصد داشتم مطلبی مفصل در همین رابطه بنویسم اما با خواندن مطلب آقای مهرزاد دانش تصمیم گرفتم عین مطلب ایشان را بگذارم و قضاوت را به شما بسپارم. باشد که رستگار شویم ! كفهای سطح و كف زیرین فرهنگ آشتی، مهرزاد دانش: واكنشهای كم و بیش تندی كه به حضور هیات اسكار طی روزهای اخیر صورت گرفته و فهرستی متنوع از مشاور رئیس جمهور گرفته تا وكیل و سخنگو و گزارشگر خبر 20:30 و مدرس حوزه و مقالهنویس روزنامه و برخی سینماگران و ... را در خود جای داده، به روشنی نشان میدهد كه نگاه لایههایی از جامعه ما به پدیدههای معاصر و مراودات مربوطه تا چه حد مبتنی بر كلیشههای قالبی و از پیش تعیین شده است. مسئله خیلی ساده است: به دعوت پارهای از سینماگران ما، عدهای سینماگر آمریكایی به ایران آمدهاند و كارگاههایی آموزشی تشكیل دادهاند. ممكن است به لحاظ برخی مباحث كیفی اگر و اماهایی را مطرح ساخت، ولی نفس این قضیه نه تنها بد نیست، بلكه قابلیتهای مثبت فراوانی دارد كه اگر این روند جدی و مداوم گرفته و به سوی حوزههای كاربردیتر به ویژه در عرصه فیلمنامه نویسی (مشكل اساسی سینمای ما) سوق داده شود، قطعا این پتانسیل بالفعل خواهد شد. اما چه چیز باعث ایجاد نگرانی نسبت به این ماجرای ساده شده است؟ واقعیت این است كه موضعگیریهای مخالفان چفت و بست منطقی ندارد؛ نه فقط در استدلال، بلكه حتی در تبیین آن. عدهای موضوع را در عذرخواهی خلاصه میكنند، عدهای ماجرا را به جاسوسی و براندازی نرم نسبت میدهند و عدهای هم به صرف عقبه آمریكایی این آدمها، به امر محكومسازی میپردازند. البته این اواخر كار به تقاضای دادرسی و محاكمه هم رسیده است. همین تشتت نشان از سستی عمده آراء مزبور دارد. وجه عمده اشتراك مخالفان اشاره به برخی فیلمهای آمریكایی است كه در آنها به برخی نشانههای ملی ما تعرض صورت گرفته. قطعا نگارنده هم مانند هر ایرانی دیگری، دل خوشی از تصویرهای كاذب و جعلی آثاری سخیف از قبیل بدون دخترم هرگز و یا 300 ندارد، اما نمیتواند این ناخوشایندی را تبدیل به انگارههایی توطئهآمیز كند كه در آنها قرار است بین كاخ سفید و هالیوود مساعی مشتركی برای حمله به ایران شكل گیرد. چنین نگاهی حاكی از جهل مفرط به ساز و كار صنعت بزرگ سینما در آمریكاست (و به یاد آوریم حدیث پرمغز حضرت علی (ع) را كه « الناس اعداء ما جهلوا» : مردم با چیزی كه بدان شناخت ندارند دشمنی میورزند). در حال حاضر بین دولتین ایران و آمریكا روابط دوستانهای جاری نیست و برعكس، پیشینه روابط فیمابین آكنده از شواهد دال بر خصومت است. طبیعی است كه در چنین اوضاعی، گاه دامنه این تقابل به پای حوزههای فرهنگی و اجتماعی هم كشیده میشود و نزد مردم هر دو جامعه – و از جمله هنرمندانشان – هم تصویرهای ذهنی مقتضی با این سوء روابط نقش میبندد؛ كما اینكه گاه برخی از ما، آمریكاییها را فراتر از گاوچرانهای وحشی نمیانگاریم و برخی از آنها هم گاه ما را یك مشت بنیادگرای افراطی تروریست. همانطور كه در جنگ حلوا خیر نمیشود، در ساحت یك فراگرد متاثر از فضای خصمانه هم، كسی قربان صدقه دیگری نمیرود. اگر آنها امثال 300 را ساختهاند، ما هم به وفور فیلمهایمان، مان و حتی روی در و دیوار شهرمان را هم پر كردهایم از نقاشیها و نوشتههای ضد آمریكایی و در این بین حتی از پرچم ملی طرف هم نگذشتهایم و با آتش و لگدكوب و اعوجاج همراهش ساخته ایم. فارغ از بحثهای ایدئولوژیك و سیاسی، اگر ما از سینمای آنها گلهمندیم، آنها هم از سینما و هزار نمود رسانهای دیگر ما به همین منطق لابد میتوانند گلهمند باشند (باز هم میتوان به شیوه امیرالمومنین ارجاع داد كه پیروان خود را حتی در جبهه جنگ هم از دشنام به مقدسات طرف مقابل نهی میكرد؛ مبادا كه دشمن هم مقابله به مثل و به مقدسات مسلمانان اهانت ورزد). این فقط راجع به ایران و آمریكا هم نیست. در سینمای چین فیلمهای ضد ژاپنی فراوان ساخته شده و بالعكس، یا در ویتنام آثار ضد كامبوجی و برعكس. در همه جا وقتی روابط دو دولت مخدوش باشد روی خیلی چیزها از جمله فیلمهای سینماییشان هم تاثیر میگذارد. اما آیا این دلیل میشود كه هر وقت سینماگری از كشور الف به كشور ب رفت، عذرخواهی كند؟ اگر چنین است كه همه سینماگران دنیا باید از همه كشورهای جهان عذرخواهی كنند! از سوی دیگر آیا فراموش كردهایم كه دولت ایران در قبال اعتراض مصریها به ساخت فیلمی كوتاه درباره تشبیه حسنی مبارك به فرعون، موضعی درست و پرصواب دال بر بیارتباطی سیاستهای نظام با رهیافت جاری در این فیلم اتخاذ كرد؟ با این منطق پس چرا اصرار داریم كه اگر در جایی از دنیا فیلمی علیه ما ساخته شد لزوما توطئههای دولتی پشت سرش جریان دارد؟ سیاست، عرصه مواضع سیال است و از همین رو روابط حسنه و خصمانه در فراگرد آن از پی هم میروند و میآیند و لو فاصله شان سالهایی متمادی باشد. آنچه مهم است تلاش برای سیاسی نشدن فرهنگ و هنر و اندیشه است. در سینمای ما و آمریكاییها بارها به تاسی از هیاهوهای سیاست، به نمودهای بومی طرفین تعرض و تمسخر به عمل آمده است. اكنون كه هیئتی از سینماگران آمریكایی در تهران حضور یافتهاند و از تصویر معوجی كه از ما و تمدنمان، در برخی فیلمهایشان ترسیم شده تاسف خود را ابراز داشتهاند و بین خود و دولتشان هر نسبت تحمیل كنندهای را نفی كردهاند و آمادگی خویش را برای انعكاس وجههای واقعیتر از ایران و ایرانی اعلام داشتهاند، شاید این بهترین فرصت باشد تا آینه سینما از غبار سیاست زدوده شود و بستر فرهنگ به شكلی زلالتر در آن انعكاس یابد. این فرصت را با غوغاسالاریهای مبتنی بر تنگ نظریها و تعصبهای كلیشهای بیحاصل كه ربطی هم به دین و آئین و منش پیشوایان مذهبی مان ندارد هدر ندهیم و به خیل دهها فرصت سوخته دیگر گسیلش نسازیم. سیاست كف روی آب است و فرهنگ كف بستر آن. از این كف تا آن كف فاصله فراوان است.

امیدوارم توانسته باشیم نظر شما را جلب کنیم.
این پرونده بزودی در سراسر اینترنت منتشر خواهد شد.
اگه از سر هر چی سریعتر بگذریم! شرایط استثنایی ش یعنی چی؟
قرار بود این عکس به سازمان جهانی غذا(فائو) فرستاده بشه!!!
یک تخم مرغ و نان غذای دانشجویان!!!
سوتی سال 86 دانشگاه آزاد ما ! متعاقبا یا متعابقا ؟
وقتی انشارات یک دانشگاه نام "سابق" بر خود می گیرد...!!!
از عواقب خواندن زیاد درس "ریاضی" !!! تابع یا مقیم؟!!
شاید به خاطر این عکس ما فیلتر بشیم !!!
ساختمان مدیر گروه ها یا مدیران گروه یا مدیران گروه ها؟ امان از دست این ادبیات !!
ساختمان شماره 5 روی چمن در خدمت شما !!
خیابان بلوار دکتر صادقی!!!
کلمن رو کجا میبری داداش ؟!!
دکتر یا مهندس؟ مسئله این است... ---------------------------------- فکر می کنم از لحاظ این موضوعی که الان قصد دارم از آن بنویسم در تمام
دنیا تک باشیم! تقریبا باید گفت نظیر نداریم!!! نمی دانم ما ایرانی ها چرا اینقدر به پیشوند اسم و فامیل مان حساسیم!نمی
دانم تا به حال با این دید به اطراف خود نگاه کرده اید یا نه اما تقریبا از وجود
پیشوندهای قبل از اسم مثل دکتر یا مهندس یا.... اشباع شده ایم.که صد البته و
متاسفانه دیگر برای همه دارد عادی می شود. قطعا برای ملتی که یک روزی خودشان را به آب و آتش می زدند تا به دانشگاه
بروند و پیشوند مهندس یا دکتر پشت اسم شان بخورد عجیب نیست که روزی در این آداب
غلط خود غرق شوند. چند روز پیش از روی کنجکاوی نگاهی به فهرست رئیس جمهورها،نخست وزیران و
کمی تا حدودی هم وزیران دیگر کشورها نگاه می کردم.نکته جالب برای من این بود که
هیچ کدام از آنها با هیچ پیشوندی معرفی نشده اند.شکی در این نیست که این آدم های
مهم همگی تحصیل کرده اند و بعضی از آنها هم در دانشگاه ها دارای کرسی استادی
هستند.اما نکته جالب همین جاست که هیچ کدام به این پیشوند ها به حدی که ما اهمیت
می دهیم،اعتنا نمی کنند.همگی با اسم معرفی می شوند و فکر نمی کنم حتی در زبان جاری
رسانه ها و مردم هم کسی پیشوند دکتر،مهندس برای آنها به کار ببرد. ما مسیر درست را می دانیم ولی نمی دانم چرا همیشه در این دوراهی،اشتباه می
رویم.این مورد جزوی از چندین عادات منحرف شده جامعه ماست.آنقدر این موضوع به
انحراف کشیده شده که بساط جعل مدرک حسابی به راه است و کسانی که نتوانسته اند به
نحوی دکتر یا مهندس شوند با یک زیرمیزی یا شل کردن سر جیب صاحب عنوان می شوند.آنها
برای خود عنوان می خرند چون جامعه ما اینقدر نگاهش سطحی شده که فقط عنوان ها را
نگاه می کند و کاری به عملکرد خوب یا بد ندارد. تا به حال شده است که از خود سوال کنید که چرا درس می خوانید و مدرک می
گیرید؟برای درآمد بیشتر؟ برای پایه حقوق بالاتر؟ برای داشتن یک لیسانس ناقابل ؟
برای کلاس گذاشتن و احیانا کم نیاوردن جلوی بقیه؟... حالا واقعا...آیا ما درس نمی خوانیم که راه زندگی را با آگاهی بیشتر طی
کنیم؟ بتوانیم با آگاهی بیشتر انسان مفیدتری برای خود و جامعه باشیم؟من این اعتقاد
را دارم که کسی اگر هم مدرک نگرفت و پیشوند دکتر،مهندس پشت اسمش نیامد...این توانایی را دارد که راه زندگی خودش
را با آگاهی جلو برود.اما این جامعه سطحی نگر همه چیز را در دانشگاه می بیند و
کاری ندارد که تو چقدر به توانایی خودت متکی هستی.وجود چندین نوع دانشگاه در کشور
و تعداد میلیونی و رو به افزایش دانشجویان ناشی از همین نگاه جامعه ماست. تکذیب نمی کنم...کسانی هستند که با همین عنوان های خریداری شده حالا طعنه
به کرسی استادی می زنند،دانشجو دارند و کتاب هم می نویسند!! جامعه ای که تن به عرف
های نادرست می دهد باید تاوان آن را پس بدهد. همیشه این امیدواری را دارم که جامعه خود را اصلاح کند و این عرف های
مقطعی بد،برچیده شود تا سالهای آینده ، نسل های بعدی به ما بابت افکارمان متلک
نگویند!! همان طور که ما همین الان داریم عرف ها و همچنین افکار نه چندان خوب نسل
های گذشته را تقبیح می کنیم.
امید محمودزاده
ابراهیمی
----------------------------------
------------------------------- کامران نجف زاده ------------------------------- نخند نازنینم
... نخند ... این روزها شک دارم به تمامِ شادی هایِ زیرپوستی ِ آدم ها ...
به باورهایِ بی بنیاد ... شک دارم ... اصلاً شک دارم به این برادریِ
ناهمخون ... به این دهکده جهانی از اساس قحطی زده ... به این همسایه های
از گرگ درنده تر ...
این رازی است که سر به مُهر سینهء تو دارد این روزها ... بگذار کودکم این
را بداند ... با من نگو از قرارها ... نگو از هم خویشی ... نگو از هم کیشی
... بگذار بگویم که این أرض موعود بهانه است ... بگویم شش پرِ داوود را چه
بد معنا کردند ... بگویم که آنها نه فقط به خون تو، نه فقط به جانِ تو، که
به باورهایِ باستانی نیز مدیون اند ... بگذار بگریم که موسی شان کجاست که
این سالها هر ثانیه سامری دارد گوساله ای می سازد وصدباره تکثیرش می کند
... بگو کجاست وارث موسی؟ ... کجاست أرض موعود؟ ... کجاست که موج بیاید و
ببرد یک سره این چرخ های خونزده را؟ ... 
روزنامه ها می نویسند که ... و من می خوانم که ... اخبار می گوید جایی
دارند ویرانی هدیه می دهند ... من می خوانم جایی دارند فُسفُرِ سفید هدیه
می کنند ... روزنامه ها می نویسند جایی سرزمین مقدّسی هست که حصارها احاطه
اش کرده اند ... من می بینم جایی قلب های مقدّسی هست که دارند خاموششان می
کنند ... زیرنویس های برنامه ها می گویند که مهاجمان پیروزی را خواب
ببینند مگر ... من فکر می کنم هر روز حماسهء موسی صدر دارد تکرار می شود
... هر روز ...
هر لحظه روایت ها حواسشان جایی است و نگاه من جایی دیگر ...
نخند نازنینم ... نخند ... همسایه رنگ دزد دارد این روزها ... همسایه
همراه نیست ... همسایه، همخانه نیست ... همسایه ... همسایه هیچ چیزت نشد
... همسایه ها آمدند ... با دشنه سکوت ...
به لبخند رهگذرها مشکوکم ... غریبه ها با لبخند می آیند انگاری، همیشهء
خدایی که بعد هوایی ماندن می شوند ... دلِ بی گلایه ما که راندن بلد نیست
... بلد نبود ... یادت باشد یاد کودکم بدهم ... یادش بدهم خانه همیشه بی
حضور غریبه ها خانه می ماند ... یادم باشد یادش بدهم که خانه را به هیچ
بهایی به غریبه ها نباید واگذاشت ... .
یادش بدهم سرو خانه _ مرد خانه _ همیشه وقتی که می میرد ایستاده است ...
همیشه وقتی مقابل غریبه ها که می میرد ایستاده است و همیشه گلوله ای میان
مشت دارد ... مشتی که قلبش را از غریبه ها پنهان نگاه می دارد ... یادش
بدهم ...
حالا لبخند بزن نازنینم ... بخند ... غریبه ها تاب لبخندت را ندارند ...
این بار یادت باشد دعا کنی خدا طوفان بیفکند به دنیایشان، بی آن که نوح ناجی شود ... دعا کن نازنینم ...

طرح: استاد حمید عجمی
طرح: سید حمید شریفی
پوسترهای عاشورایی را در اینجا ببینید...
منبع پوسترها: پوستر امروز
توضیح: طرح ها مربوط به سال های قبل می باشند.
همچنین تا 26 دی فرصت دارید که برای دیدن پوسترهای سومین نمایشگاه سوگواره عاشورایی به نگارخانه ابوالفضل عالی در حوزه هنری(88898034) و خانه هنرمندان(88310457) در باغ هنر بروید.



------------------
رضا رشیدپور
------------------
از یکسو مرز هویت و فرهنگ جوامع، بههم ریخته و از سوی دیگر انتقال سریع و تأثیرگذار پیام، پایههای تمدن را محکمتر کرده است. در این میان کشور ما علیرغم داشتن مخاطب انبوه و پتانسیل فراوان برای فرآیند رسانهای هنوز در حالت آزمون و خطا بهسر میبرد. همین سهلانگاری در حوزه مهندسی پیام باعث شده است تا افکار عمومی به رسانههای فارسیزبان که ریشه در خارج از کشور دارند گرایش پیدا کنند. هرچند که این گرایش انبوه در پلههای اول، طعم کنجکاوی داده و اغلب پس از مدتی فروکش میکند. اما نباید فراموش کرد که ضعف در راهبرد رسانه، بسترساز خطدهی توسط رسانههای غیرهمفرهنگ خواهد شد.
عموماً اطاق فکر رسانهها در ایران شیوه تبلیغ خطی و مستقیم را پیشه میکنند و با اشتباه در مفهوم مهندسی پیام، روخوانی هدف را با رسیدن به آن یکسان میپندارند؛ غافل از آنکه ذهن کاوشگر مخاطب امروزی نیازمند تحلیل و صداقت است که اگر توسط رسانههای خودی صورت نپذیرد، جای خالی آن توسط دیگران پرخواهد شد. مخاطب امروز رسانه بهشدت دارای اختیار و سهولت در انتخاب است و هرلحظه که غفلت کنیم با یک تصمیم سریع و تنها با فشردن یک دکمه، ارتباط ذهنی خود را با ما قطع و دریای پرتلاطم انواع رسانههای دیگر را ترجیح خواهد داد. چرا گمان میکنیم که مردم نسبت به ما تعهد دارند و در هر شرایطی پذیرای پیامها و تحلیلهای ما خواهند بود؟ اینجا دنیای رقابت است و کسی برنده ماجرا خواهد بود که بتواند جایگاه خود را در نقطهعطف منحنی افکارعمومی بازتعریف کند. تازه این تنها یک بخش داستان است.
مدتی است که رسانههای متکی بر اقتصاد بازار، یکی پس از دیگری در کشورهای حاشیه خلیجفارس سربرمیآورند و با پتانسیل عظیم اقتصادی ایرانیان که متأسفانه در همان کشورهای نوظهور جاخوش کرده است مشغول بازاریابی و تأمین هزینههای اهداف خود هستند با تنگ کردن عرصه برای دانش بازاریابی و سرمایهگذاری در داخل ایران علاوه بر ضربههای جبرانناپذیر اقتصاد کشور، در سمت دیگر زمین قابل کشت افکارعمومی را به شخمهای عمیق رسانههای حریف میسپاریم؛ هرچند که آن حریف در لایههای پنهان خویش، اندیشه زمینگیر کردن ما را داشته باشد. تمام حرف من این است که اصولاً چرا و چگونه اجازه دادهایم تا هر نورسیدهای حریفمان شود و کجای کار را اشتباه میکنیم که مجبور میشویم هر کلمه فارسی از رسانههای مثلاً حریف را با هزار مقاله پاسخ دهیم. غریبه نباشیم و غریبگی نکنیم.
به بهانه دانشجو بودن و روز دانشجو --------------------------------------- امید محمودزاده ابراهیمی --------------------------------------- دانشجو
بودن و دوران دانشجویی دیگر دارد به یک برهه از دوره زندگی مان تبدیل می شود.شاید
در چندین سال پیش بعضی ها اصلا فکر دانشجو بودن را هم در سر نمی پروراندند تا
اینکه بخواهند روزی آن را تجربه کنند. اگر دوران دانشجویی یک تجربه است پس حتما
تلخی ها و شیرینی های خودش را دارد.در دوران دانشجویی اتفاقاتی می افتد که در
زندگی آینده بسیاری از ما تاثیر بسزایی دارد.خیلی ها راهشان را از همین الان
انتخاب می کنند و دانشجو بودن را وسیله ای برای رسیدن به هدف خویش میدانند.(البته
اگر مثل دوران دبیرستان،آن را هدف غائی نخوانیم). دانشجو
بودن علاوه بر آن چیزی که گفته شد،یک اتفاق بزرگ نیز هست.اتفاقی که خیلی ها می
خواهند "هر چه بزرگتر" باشد تا تاثیر آن بر زندگی شان بیشتر شود یا به
عبارت دیگر یک جوری زندگی شان را زیر و رو کند.سختی ها در این مسیر کم نیست ولی به
جان خریدنی ست.چون افق دید ما روشن است. اگر
سابق،دانشجو بودن برای خیلی ها یک آرزو بود حالا پس از گذشت 3 دهه از انقلاب دیگر
دانشجو بودن آرزوی محالی نیست.آنقدر راه ها و مسیرها باز شده است که گاهی برای
انتخاب سردرگم می شوید.اما مگر مارک دانشجو بودن خیلی مهم است که ما اینقدر به
خودمان فشار می آوریم تا حتما این دوران را تجربه کنیم؟ شاید
خیلی ها اصلا ندانند که چرا دانشجو شدند...خیلی ها هم هنوز فرق دانشجو بودن با
دانش آموز بودن را درک نکرده اند.البته تقصیری هم ندارند به هر حال نظام آموزش
ما...آنها را اینطور بار آورده است. جدا
از همه این مطالب و حرف ها...اصل دانشجو بود به همان قسمت آخر کلمه
"دانشجو" بر می گردد.بیاییم کلمه دانشجو را بخش کنیم.چند بخش می شود؟ 3
بخش می شود. دا+نش+جو اگر
می بینید ما دانشجویان مشکل داریم یا آن چیزی که باید باشیم نیستیم به همین بخش
آخر بر می گردد.ما قسمت آخر را فراموش کرده ایم.دانشجو هستیم ولی روحیه دانشجویی
نداریم.اگر آمدن به دانشگاه صرفا به همین پاس کردن درس ها خلاصه شود پس اصلا نیازی
به نظام دانشجو و دانشجویی نیست.همان دبیرستان را 4 سال دیگر ادامه دهیم با کمی
تغییرات...اتفاقی نمی افتد؟ می افتد؟ یاد
حرف ها و خاطرات مرحوم دکتر صفارزاده می افتم.او همیشه از دانشجویان امروزی و نوع
دانشجو بودن شان انتقاد می کرد.میگفت: ما در دوران دانشجویی کتاب را کرایه می
کردیم و می خواندیم الان کتاب به وفور چاپ و نشر می شود اما دانشجوی ما رغبتی به
خواندن ندارد و این بد است. جایی
هم مقاله ای از دکتر اسلامی ندوشن خواندم که علم بدون فرهنگ جایگاهی ندارد و اگر
کسی عالم به علمی باشد اما فرهنگ درستی نداشته باشد،نمی تواند فرد مفیدی برای خودش
و جامعه پیرامونش باشد. این
حرف ها،حرف های بزرگانی ست که خود همه مسیر را طی کرده اند و حداقل ما باید از
راهی که آنها رفته اند الگو بگیریم. وظیفه
دانشگاه سنگین است.به قول حضرت امام(ره) "دانشگاه مرکز همه چیز است" و
همین بار مسئولیت معلمان،استادان،مدرسین و دانشجویان را بالا می برد.دانشجو انتظار
دارد که بعد از حداقل 4 سال دوران دانشجویی و پس از فراغت از تحصیل یک
"تغییر" در خود دیده باشد ولی متاسفانه
این دید تا زمانی که خوده دانشجو نخواهد اشتباه است.اگر دانشجو خود نخواهد
و فقط از سیستم انتظار داشته باشد،اتفاق خاصی نمی افتد و ما همانی که بودیم،می
مانیم. کاش
همه ما مثل پدر علم فیزیک،"دکتر محمود حسابی" دانشجو بودیم.تا لحظات آخر
عمرمان و نفس مان دانشجو می ماندیم.شاید به جرات بتوان گفت که حدیث "ز گهواره
تا گور دانش بجوی" در وجود چنین شخصیت هایی تجلی یافته است و امید است که ما
هم دنباله رو همان ها باشیم. البته
ذکر یک نکته اینکه حتما لازم نیست همه دانشجو شوند تا بعدها برای خود و جامعه مفید
باشند.همین روحیه دانشجو بودن اگر در زندگی مان حفظ گردد...ما به خیلی قله ها
خواهیم رسید. همه
ما این اتفاق بزرگ را تجربه می کنیم.چه درس ها در پس این اتفاق بزرگ وجود دارد و
ما بی خبریم. ---------------------------------------------------- پی نوشت::پیامک برای سریال یوسف پیامبر پخش: 15 آذر 87 در پی استیضاح اسکندری(وزیر فعلی)،احمدی نژاد طی حکمی "یوزارسیف" را به عنوان وزیر جهاد کشاورزی به مجلس معرفی کرد !!!!
آن اتفاق بزرگ
. . . عکس: مجید محرابی -------------------------- امید
محمودزاده ابراهیمی -------------------------- خیلی
وقت بود که بحث شکاف نسل ها را فراموش کرده بودیم.آن بحث های جنجالی و دفاعی.تقابل
و تقابل. شاید مجالی برایش نمیافتیم و شاید هم حوصله اش را نداشتیم.نمی دانم اصل
مطلب به چه زمانی بر میگردد اما دور نیست.روزهایی که میشنیدیم که "شما جوان
ها بی انگیزه اید" "شما بی مسئولیتید" و از این قبیل صحبت ها.صحبت
هایی که به هر جوانی گفته شود بی شک واکنش نشان خواهد داد چون ما نمی توانیم که بی
انگیزه و بی هدف باشیم. ولی
شاید یک ایراد بزرگ داریم. ما داریم به دنبال یک "اتفاق" در زندگی مان
می گردیم تا با توسل به آن تمام زندگی مان زیر و رو شود.حالا این اتفاق می تواند
مربوط به هر موضوعی باشد.می تواند آن اتفاق بزرگ(در منظر اول) پول باشد.هر چه هست
برای چشیدن مزه آن بی طاقتیم.پول هر چه هست احساس استقلال را به آدم می دهد و همین
استقلال(هر چه قدر کوچک و کم باشد) باز هم شیرین است. شاید هم آن اتفاق برای بعضی ها
"ازدواج" باشد.اتفاقی که شما را به جمیع مرغ ها پیوند می دهد! و حیطه
زندگی بی خیالی تان را عوض می کند.شاید هم آن اتفاق "ورود به دانشگاه"
باشد.چیزی که تا همین چند وقت پیش بیخ گلوی خیلی از ما را چسبیده بود که حتما چیزی در دانشگاه و درس هایش
هست که تو باید بروی . . . . . .اما اما
زهی خیال باطل...دل بی نوای تان را توهم صابون ندهید!! البته این را نمی گویم که
رسما شما را نامید کنم یا دیدتان را تاریک. این را از این منظر می گویم که
"اتفاق بزرگ" هر لحظه در حال رخ دادن است اما ما متوجه نیستیم و البته
شاید این یک جورایی به "کمال گرایی مان" طعنه می زند! سالها
قبل فکر می کردم که پوست انسان(مخصوصا صورت) پس از یک دهه یا یک دوره سنی تغییر می
کند و تازه می شود اما وقتی چند ماه پیش مطلبی علمی درباره پوست صورت انسان
خواندم، جا خوردم.پوست صورتمان در یک 24 ساعت...حالا چه پرکار باشید چه بی خیال...چه
چرب باشد چه خشک و یا .... یک قالب تازه می اندازد اما ما هیچ وقت نمی فهمیم! این
مثال را برای این آوردم که "اتفاق" را نشان دهم. اتفاق
همیشه دارد در طول زندگی مان قدم می زند و
خودی نشان می دهد اما نمی بینیم،حس نمی کنیم که اتفاق چه بود و چه هست.لحظه تردید
میان رفتن و ماندن هم می تواند مثال خوبی برای "اتفاق" باشد.وقتی فکر
رفتن باشید به تقدیر هم سری می زنید.فراموش نکنید.اتفاق،تقدیر و سرنوشت همه از یک
خانواده اند که ما خودمان آنها را رقم می زنیم اما باز هم می گوییم تقدیر یا
سرنوشت چنین و چنان بود. با
اینکه هنوز با "تقدیر از پیش تعیین شده" مشکل دارم ولی نفی اش نمی کنم. من
می خواستم به دانشگاه بیایم که آن اتفاق بزرگ برایم بیفتد.اما ندیدم.اتفاق را حس
نکردم.آنقدر غرق شدیم که یادمان رفت رویای چند سال پیش مان به حقیقت پیوسته و ما
بی خبریم.فکر می کردیم که دانشجوی رشته کارشناسی عجب آدم بزرگی ست .چقدر درس
خوانده که به اینجا رسیده و هزار جور فکر دیگر. حالا ما آن اتفاق بزرگ هستیم ولی
خودمان را نمی بینیم.بزرگ تر شدیم ولی خودمان را درک نکردیم. بیشتر
آدمها نمی توانند "اتفاق بزرگ" را در زندگی شان رصد کنند و البته حق هم
دارند.ما از روزمرگی زندگی دور نیستیم.از کره ماه هم نیامدیم!! اتفاق خودش می افتد
مثل دندان شیری!! اما خوب است اگر اتفاق بزرگ را درک نکردیم و نفهمیدیم حداقل لایق
این باشیم که بعد از اتفاق بزرگ ،رشد کنیم و از همه مهمتر؛ اوضاع را کنترل
کنیم،خودمان را گم نکنیم. اینکه
ما بایستیم و منتظر یک اتفاق باشیم،حتما و قطعا کار درستی نیست.با آگاهی جلو برویم
تا هم راه را پیدا کنیم و هم چاله را مهمان نباشیم!! سوال(1):
کمال گرایی چه ربطی به اتفاق دارد؟ نمی
دانم ولی به نظر من آدم بعد از هر اتفاقی در زندگی رشد می کند و کامل تر می
شود.ربطش همین جاست.اتفاق میافتد تا به کمال نزدیک تر شویم. پایان متن/...
آخرین پست ها