تبلیغات
هنر هفتم - مطالب عمومی
سه شنبه 16 خرداد 1391  10:00 ب.ظ



جمعه گذشته و قبل از ایام تعطیلات! تصمیم گرفتم مطلبی درباره موزیک ویدئوهای خارجی و نحوه پرداخت شان بنویسم.مطلب را نوشتم اما اتفاق بدی افتاد
قبلا که میخواستم برای وبلاگم مطلب بنویسم داخل نرم افزار Microsoft Word اینکار را انجام میدادم و مطالبم را ذخیره می کردم. جدیداً داخل خوده ادیتور میهن بلاگ اینکار را می کنم. نمی دانم چرا ولی حس نوشتن بیشتری به آدم میدهد تا محیط Word
دقیقا می توانم بگویم 6ساعتی مشغول نوشتن مطلب در ادیتور میهن بلاگ بودم...یک بار مطلب را ذخیره کردم ولی بار دوم نوشتنم بیشتر طول کشید...دقیقا قبل از اینکه بخواهم مطلب را ذخیره کنم سیستم کامپیوترم قفل کرد و کل مطلب به فنا رفت ! اینقدر از این کار و کاهلی خودم ناراحت شدم که میخواستم کامپیوتر را درجا بشکنم! چون واقعاً دیگر حوصله نداشتم یکبار دیگر همه آن مطالب را بنویسم
از میهن بلاگ خیلی دلخور شدم که چرا متن مرا به صورت خودکار ذخیره نکرده...البته میهن بلاگ گزینه "ذخیره خودکار" را در بین آپشن های ادیتورش دارد اما بهتر بود این آپشن به صورت اتوماتیک کار می کرد نه به صورت انتخابی. از این لحاظ از میهن بلاگِ بسیار خوب گلایه مندم. البته از میهن بلاگ بابت اینکه ابزار(برنامه) موبایل ندارد هم گلایه مندم...چه اشکالی دارد ما با موبایل خودمان وبلاگمان را به روز رسانی کنیم؟ چی مان از فیس بوک و توئیتر و غیره کمتر است؟
در هر صورت مطلب من(در حدود 2 الی 3 هزار کلمه) نابود شد و دوباره باید وقت بگذارم برای نوشتنش... چون تمام مطلب در ذهنم است و امیدوارم مثل همان دفعه قبل همه اش را در متن بیاورم.
درست است که چند وقتی هست که دست به نوشتنم بد شده اما مطلب "کلیپ هایی که داستان دارند" مطلب بدی نبود به نظرم...ان شالله به زودی منتشر خواهد شد



  • آخرین ویرایش:سه شنبه 16 خرداد 1391
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391  03:45 ب.ظ

احمد ربانی پاکبان بجنوردی یک میلیارد تومان پول پیدا کرد و فقط 200هزارتومان مژدگانی گرفت !



  • من واقعاً نمی دونم ارزش پیدا کردن یک میلیارد تومان فقط 200هزارتومان بود؟ صاحب کیف با خودش چی فکر کرد دقیقاً؟ صاحب کیف وقتی کیفش را گم کرده بود پیش خودش فکر نکرده بود که الان کسی به او زنگ بزند و تقاضای چندین میلیون تومان پول کند و بقیه پولش را به او پس بدهد؟ بعد حالا که کسی پیدا شده که بدون چشمداشت این پول را پیدا کرده...فقط 200هزارتومان؟!


  • احمد ربانی هر ماه 500هزارتومان حقوق میگیرد...200هزارتومان نصف حقوق یک ماهش هم نبود!


  • بی بی سی فارسی با احمد ربانی گفتگو کرد...امیدواریم احمد ربانی مژدگانی خوبی نگرفته که هیچ...حداقل به جرم گفتگو با رسانه های بیگانه دستگیر نشود! الهی آمین




  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 23 فروردین 1391  10:48 ب.ظ



به سلامتی و دلخوشی مدت زمان سربازی از 18 ماه(یک سال و شش ماه) به 21 ماه(دو سال و سه ماه کم) تغییر پیدا کرد.
اصولا ماهایی که در ایران زندگی می کنیم عادت نکردیم که چیزی پایین بیاید! همه چیز همیشه در حال بالا رفتن است! تورم،قیمت سکه،زمین،مهریه،مرغ،گوشت،نان،سیب زمینی،برنچ و....
حالا سربازی هم احتمالا به تبع از همین بالا رفتن ها، مدت زمان خودش را افزایش داده است. به چه دلیل؟! نمی دانیم...یعنی فی الواقع هیچکس نمی داند! اما شائبه هایی مبنی بر کم شدن تعداد سرباز هست(البته برخی ها به جنگ احتمالی نسبت می دهند که البته مزخرف می گویند، ربطی ندارد).
من نمی دانم ولی واقعاً مسئولین نظام وظیفه فکر کرده اند که داشتن سرباز بیشتر یعنی داشتن مردان بیشتری برای جنگ؟ واقعا ایطوری است؟ یعنی الان که خدای نکرده جنگ بشود دوباره جنگ ها به همان سبک جنگ 8ساله است؟! مطمئنید؟ ما کی می خواهیم به داشتن یک ارتش حرفه ای برسیم؟!
آقایان نظام وظیفه، این مدت زمانی که شما دارید از ماها میگیرید عمر ماست...باور کنید هیچ کس خوشش نمی آید عمرش حتی ولو یک ثانیه بیشتر هدر برود...به اندازه کافی پای اینترنت گازوئیلی و درس و دانشگاه و مدرک هدر رفت خواهشاً شما دیگر این آش شور را هم نزنید...من تشکر می کنم!

خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 فروردین 1391
چهارشنبه 23 فروردین 1391  03:45 ب.ظ

17 فروردین امسال وبلاگ هنر هفتم وارد 8 سالگی خودش شد


8 سال به همین زودی گذشت ...


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 فروردین 1391
یکشنبه 6 فروردین 1391  12:48 ق.ظ

یادداشتی که در زیر می خوانید؛ آخرین یادداشت منتشره در وبلاگ "فیروزه ای" وبلاگ دکتر شهرام گیل آبادی(رییس سابق رادیو جوان در دوران اوجش) است...(البته نه اینکه بعداً آپدیت نشه ها! فعلا گفتم!)
یادداشت رو که خوندم خیلی برام جالب بود. اینجا گذاشتم که شما هم بخوانید و لذت ببرید

مطلب بعدی وبلاگ هنر هفتم درباره موسیقی است و شخصیتی که اینروزها دارد به شدت می ترکاند...منتظر باشید




.:: دکتر شهرام گیل آبادی ::.

تابلو اول: آدم مهمی که می ماند…

جایی رفته بودم کار کنم، یک ماه در آنجا بنایی می ساختند. شاید صدها فرغون خاک از داخل اتاق رئیس بیرون کشیدند. هر روز چند کارگر از صبح می آمدند و خسته و کوفته، عصر با اتمام وقت کارِ کارمندان می رفتند. بین کارمندان شایعه شده بود که در دیوارهای ساختمان گنج پیدا شده است. بعد از یک ماه، دیدم دری تازه به مجموعه درهای رئیس اضافه شده است که این در بعدها، شخصیت مهمی شد، چون کلید آن دست رئیس دفتر بود و فقط برای رئیس باز می­شد و چند صباحی بعد برای بعضی همکاران کنجکاو- عقده شد، که پشت در چیست؟ تا فهمیدند یک توالت است. طبقه ما برای ۴۰۰ نفر کارمند ۳ توالت داشت و برای یک رئیس یک توالت…

کمی بعدتر که این فهم ایجاد شد که این در، در گنجخانه نیست، سئوالات عوض شد و همکاران کنجکاو می پرسیدند: بلأخره این توالت چه نوع توالتی است؟ کاش می شد داخلش را دید…!

تابلو دو: کی رئیس می شوی؟!

روزی فهمیدم هر کسی بخواهد خیلی رئیس باشد بجز یک دفتر کار، باید یک ماشین با راننده، یک آبدارچی و یک توالت شخصی داشته باشد که حتی اگر کسی تنگش شود می داند که از آن نباید استفاده کند. کاندیدایی برای راهیابی به خانه ملت، ۵۰۰میلیون تومان هزینه کرد تا یک ماشین و یک توالت و یک آبدارچی داشته باشد!

ابهت رئیس به این است که هیچ وقت – وقت ندارد؛ کسی که تلفن می زند پشت خطش باید بماند، اگر با کسی کار داشت باید بگوید تلفن همراه آن را بگیرند و آنقدر پشت خط معطلش کنند که یک برنامه رادیویی یا یک آهنگ کامل را بشنود و از همه مهمتر رئیسی که از این درهای برقی کنترل­ دار نداشته باشد که رئیس نیست؛ از همه ی این چیزها که بگذریم از توالت که آدم مهمی در ریاست می شود، نمی شود گذشت. کسی را دیدم مردم را خرید و فروش می کرد. موفنگی ای ۲۰۰۰ تومان (حدود یک دلار! البته به قیمت حالا، برای فردا تضمینی نیست!) قیمت خودش را گرفت و در اوج رضایت شناسنامه­ اش را به زورمداری داد تا با آن خانه ملت را تسخیر کند. درویشی آهی کشید و گفت: گرفتن آزادی از مردمی که نمی خواهند برده باشند، سخت است اما دادن آزادی به مردمی که می خواهند برده بمانند، سخت تر. دست بر قضا، دست صدای مشکوک ملت شکست و متخصص اورتپد توصیه کرد این دست تا دو ماه باید، در گچ بماند. این شد که دست­ شکسته به خودش رای نداد!

تابلو سه: رؤسای خاکی آبگوشت می خورند و عقیده­ ای به توالت ندارند

آدمهایی که رئیس هستند، آدم­های عادی هستند، حتی اگر عکس آن ثابت شود، عدالت شما و فهمتان زیر سئوال است! کسی می گفت این آدم و فرشته اینقدر رئیس است که در یک جای یک میلیونی دومیلیون نامه جواب داده است؛ راه می رود، می خندد، نفس می­کشد و البته گوجه مصرف می­کند؛ قسم می خورد که دیده آبگوشت خورده است و از همه مهمتر عقیده­ ای به توالت اختصاصی ندارد. به همین دلیل شایعه شده است که در همه موضوعات کارشناس است. اما بنده خدا را می گویند که فرصت خلوت و فکر کردن ندارد، کسی از همکارانش که توالت بزرگی دارد دائم به جای این رئیس فکر می کند، دوستی می­ گفت: دوستش سامسونیتی دارد که هر روز با آن به اداره می­ آید، البته شایعه شده که لباس های استخرش را در داخل این کیفِ مارک معروفش می­ گذارد. اما گروهی دیگر می­ گویند: نتایج فکرش را اینور و اونور می­ کند. آدم متفکری به نظر می رسد! عینک دارد…

آفتابهِ شخصیت خودش را از توالت اخذ می­ کند و آنقدر معروف می­شود که «آفتابه­ دزد» سر زبانها می­افتد؛ این توالت شخصیت­ بخش، به فرنگی­ ها هم معروفیت می­ دهد اما کیفی که توالت ایرانی دارد به هیچ وجه فرنگی آن ندارد. لحظه به لحظه به نوروز نزدیک می شویم. نوروز یعنی روزی نو. کسی در یک تاریخ نوروزی روی دیوار می نوشت: «کوفیان مردند اما اخلاق کوفی با تیغ برهنه­ ای روبروی حقیقت ایستاده تا جهل جماعت را در قتلگاه به نمایش بگذارد.» چقدر خوب است که نوروز بیاید و به اندازه ماهی قرمز کوچک دربندمان هوای بهاری را در سینه ها پرکنیم.

برای مسافران نوروزی دستشویی­ ساختن امر مهمی است، روزی بسیاری از مسئولین درمورد این موضوع، با رسانه­ ها، مصاحبه­ می­ کردند. خبرهایی از این موضوع مهم و بودار تولید شد تا جایی پیش رفت که گروهی از توالت، «نان» در می­ آورند. آن زمان توالت­ سازی تبدیل به یک «نهضت» شد و اما پول درآوردن از توالت، یک «شغلِ رسمی». یک پول­ درآر حرفه­ ای توالتی آرزو می­ کرد؛ برای اینکه در این امر مهم مردمی، تسهیل صورت گیرد. معنا ندارد در جامعه­ ای که نماینده دارد آدم­ ها در عسروهرج باشند. روزی آبریزگاه­ هایی باید ساخته شود که آدم­ها تندتند توالت بروند و تندتند پول بدهند.

 در تاریخ آورده­ اند: همیشه توالت مهم بوده است، خیلی از قتل­ های آدم­ های مهم، توالتی پیش­ آمده است و عجب آدم مهمی است این توالت بزرگوار…

در بلاد فرانس نمایندگان زیادی را در توالت، کشته­ اند چون این آسایشگاه، تبدیل به دغدغه شد، فرانسوی­ های سیاسی همیشه خود را خیس می­ کردند تا اینکه عطر اختراع شد. دیگر بوی سیاست عالم را بر نمی داشت. جالب است که سیاست خوشبو شد! از آن به بعد درویش تا آدم های صادقی را می­ دید می­ گفت: «اگر می­ خواهی صدای ملت باشی، بنده باش و بگو خدا برای من کافیست. اگر می­ خواهی صدایی مشکوک باشی، تنها یک صدا باش و برای صداشدن کافیست ۵۰۰ میلیون تومان هزینه کنی و از منطق مشاء استفاده کنی و صدای بعضی چیزها را درنیاوری!»

اِ ببخشید کلید توالت را آوردند! می ترسم فرصت تامل را از دست بدهم…


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 6 فروردین 1391
شنبه 27 اسفند 1390  11:25 ب.ظ

تمام اتفاق عید در روزهای قبل از آن است ...
هیچ وقت اتفاق به اندازه لذت و شوق رسیدن به آن جذاب نبوده و نیست


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
شنبه 27 اسفند 1390  10:50 ب.ظ

14 فروردین بنزین بالاخره به قیمت جهانی و "روز" اش می رسد و این در حالی است که قیمت پراید؛ خودرویی که اصلا به "روز" نیست و تکنولوژی دهه 80 را همراه خود دارد؛ به بالای 10میلیون تومان رسیده است


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
سه شنبه 9 اسفند 1390  04:17 ب.ظ



اصغر فرهادی خالق فیلم "جدایی نادر از سیمین" یا همان "جدایی..." توانست اسکار بهترین فیلم خارجی مراسم اسکار سال 2012 را نصیب خود کند. این اولین بار بود که یک فیلم ایرانی برنده جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان در مراسم اسکار میشد.قبل از این فیلم بچه های آسمان ساخته ی مجید مجیدی نامزد دریافت این جایزه شده بود اما نتوانست آن را از آن خود کند.
خیلی قصد مانور دادن روی این فرم محتوا درباره جدایی نادر از سیمین را ندارم...فقط چیزهایی که به ذهنم می رسد را اینجا می نویسم...ناسلامتی اسم وبلاگ "هنر هفتم" است!
در هر حال تبریک به اصغر فرهادی و مردم ایران که لایق چنین جایزه ای بودند. بقیه جزئیات رو در مطالب بعدی می نویسم.

اما چند پی نوشت:

- به دلایل خاص! از شبکه اجتماعی "فیس بوک" بیرون آمده شدیم! با وجود مشغله کاری فکر می کنم باز هم همین وبلاگ و همین نوشته ها را ادامه بدهم.اما به سبک کوتاه تر و بیشتر. فعلا دیگر از شبکه های اجتماعی خبری نیست.

-عید نوروز نزدیک است...مطالب متنوعی سعی می کنم بنویسم.(چه ربطی داشت؟!)

-سر زبونم بود....یادم رفت!



  • آخرین ویرایش:-

.:: الهام کاظمی ::.



آسیب شناسی اینکه چرا ما مرد زندگی مان را پیدا کردیم و آنها مرد رویاهایشان را نه!

تعریف دقیق دختر ها از مرد رویاهایشان کاملا شبیه به هم است. مرد قد بلند با چشم ها درشت و هیکل ورزیده و دستهای توانمند. بدون شک تحصیل کرده و معاشرتی، جذاب و شوخ طبع. آنها همیشه مهارت فوق العاده ای در کاری دارند که ما عاشقش هستیم مثل موسیقی یا کوه نوردی. فوق فوقش در رنگ مو و چشم با هم اختلاف نظر داشته باشند. البته تخفیف هایی هم که میدهیم همه شبیه هم هستند. اینکه صورتش معمولی هم باشد اشکال ندارد یا اگر خیلی پولدار نبود اما کاری بود اشکال ندارد. دقت کنید خیلی پولدار نبودن دلیل  نمی شود که طرف کمی پولدار نباشد!
مردهای رویای ما دختر ها همیشه شبیه هم اند. اما چند سال بعد وقتی مردهای زندگی مان با لبخند به هم معرفی میکنیم، هیچ شباهتی به هم ندارند، و همینطور هیچ شباهتی به رویا هایمان. ما به رویایمان نرسیدیم اما بیشتر از رویاهایمان خوشحالیم و احساس سعادت میکنیم.

این به این معنی نیست که ما کوتاه آمدیم یا قتاعت کردیم. یا اینکه به شعار شوهر نیست و باید غنیمت دانست و اینها معتقدیم. همه ما -دختر هایی که مرد زندگیمان را پیدا کرده ایم- زیبا و کامل هستیم و شاید چند تا خواستگا را رد کرده باشیم.

ما همیشه در کمال خوشحالی برای مثال همچین چیزهایی را به خودمان یاد آوری میکنیم، که اگر به اندازه ی مرد رویاهایم قد بلند بود من زیادی کوتاه به نظر می رسیدم. شاید اگر به اندازه ی مرد رویاهایم پولدار بود هیچ وقت نمیدیدم که از خرج خودش برای سینما بردن می گذرد. شاید اگر...

بعد از یک مدت که از آشنایی مان بگذرد به این نتیجه می رسیم که با مرد زندگی مان خیلی راحت تر از مرد رویاهایمان هستیم. انقدر که در کنارش هر چقدر که بخواهیم می توانیم سر به هوا باشیم، بلند بلند توی خیابان شعر های احمقانه بخوانیم، خاطرات شرم آور دوران کودکیمان را تعریف کنیم با هم به آن بخندیم. میتوانیم آبمیوه مان را تا ته بخوریم انقدر که نی اش صدا بدهد. و او هم جراتت کند و بگوید که الان نمیتواند خانه ی رویاهایمان را برایمان بخرد اما قولش را برای جشن تولد 70 سالگیمان بدهد... و با هم بخندیم.

بخندیم و باور کنیم تفاوت های مرد زندگیمان با مرد رویاهایمان نقص نیستند. بخندیم و مرد رویاهایمان را به پشت جلد مجلات و بیلبورد خیابان ها بسپاریم و به زندگیمان بچسبیم.

+ لینک مطلب


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 دی 1390


.:: امید محمودزاده ابراهیمی ::.

ما ایرانی‌ها اصولا آدم‌های جالبی هستیم! از خوبی‌ها،زیبایی‌ها و ارزش‌های خوب ...لذت می‌بریم و آن‌ها را دوست داریم اما همیشه این دوست داشتن در دل می‌ماند و به عمل چیز دیگری دیده می‌شود.

  وقتی کسی به خواستگاری دخترمان می‌آید از ارزش‌ها با او سخت می‌گوییم،صداقت،ایمان،گذشت در زندگی،فداکاری و.... اما پای همه این‌ها که وسط می‌آید با همین ارزش‌هایی که دوستشان داریم مبارزه می‌کنیم.

بگذارید مثالی برایتان بزنم. بچه‌ای گلدان خانه‌شان را می‌شکند،ترس دارد؛ می‌ترسد به مادر یا پدرش بگوید که من آن گلدان را شکستم...2 تصمیم می‌گیرد...یا راستش را بگوید و کتک بخورد و یا بیاندازد گردن خواهر یا برادر تا او کتک بخورد! قضیه را گرفتید؟ راست گفتن یعنی تنبیه شدن! چرا اینطوری است؟ چرا کسی وقتی صداقت دارد باید تنبیه شود؟ این رفتار درست است که فرزندمان را به خاطر اینکه راست گفته است،تنبیه کنیم؟ فکر نمی‌کنیم این تنبیه باعث می‌شود او از این به بعد اشتباهاتش را مخفی کند و دروغ بگوید تا کتک نخورد؟

 این مثال را برای بچه دارها و زوج‌های جوان نزدم...این را بسط بدهید به کل جامعه...کسی می‌خواهد عقیده‌اش را ابراز کند،ترس دارد؛ می‌ترسد اگر بگوید تنبیه شود،مجازات شود. ممکن است عقیده او چندان هم درست نباشد و دچار انحراف شده باشد اما برخورد ما چگونه خواهد بود؟ به نظر خودمان داریم با انحراف مبارزه می‌کنیم اما حواسمان نیست که در عین حال با ارزشی مثل صداقت و راستگویی هم داریم می‌جنگیم.هیچ فکر می‌کنیم  این رفتار ما ممکن است منافق پرور باشد؟ هیچ حواسمان هست؟



پ.ن:
این یادداشت رو برای همشهری جوان فرستادم و نمی دونم چاپ شد یا نه


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 آذر 1390
  • تعداد کل صفحات :24  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها