تبلیغات
هنر هفتم - تجربه مرگ|پنجم اسفندماه 1389


عکس تزئینی است
ولی Hereafter را حتما ببینید

درست پنجم اسفند بود که خوابی دیدم که تعریفش بماند اما من مرگ را با جداشدن روح از بدنم تجربه کردم. لحظه ای را حس کردم که روح در چند سانتیمتری بدنم و بالای بدنم بود. آن لحظه تمام بدنم به خواب رفته بود و فقط با یک چشمم که توانسته بودم بازش کنم این صحنه را می دیدم. صحنه عجیبی بود که در کل چند ثانیه هم بیشتر طول نکشید. فکر کردم که خوابم اما نبودم چون آن صحنه به بیداری ام منجر شد و فضا همان فضا بود و من خواب نبودم. بعد از اینکه بیدار شدم چند دقیقه طول کشید تا به حالت عادی برگشتم. تمام بدنم کرخت شده بود. واقعا مرده بودم. من در خواب بودم و فکر می کنم زمان بازگشت روح به بدنم، من همزمان بیدار شده بودم. بلند شدم.بعد از چند دقیقه. موبایلم را روشن کردم. به من الهام شده بود که هیچ کس در خانه نیست(در همان چند ثانیه). مطمئن بودم ن لحظه کسی در خانه نیست که این خواب را برایش تعریف کنم و واقعا هم نبود. همه بیرون بودند. از اتاقم بیرون رفتم . در حس و حال خودم نبودم. تجربه وحشتناکی بود.

من خواب بودم. بدنم بیدار شد و در حالی که دستانم روی چشمانم بود و فقط یکی از چشمانم را می توانستم باز کنم. روحم را دیدم که در چند سانتیمتری بدنم، روی من نشست. تمام بدنم سرد بود و همان لحظه می خواستم فریاد بکشم چون حس کردم روحم می خواهد از بدنم جدا شود. اما به من الهام شد کسی در خانه نیست؛ و واقعا هم نبود. همان لحظه التماس کردم که روحم برگردد.

روی مبل به تمام این چند لحظه داشتم فکر می کردم. به این فکر می کردم که حتما ارزشی وجود دارد که ما به خاطر آن زنده ایم. یعنی فقط یک دلیل وجود دارد که ما زنده ایم. همه اش به این فکر می کردم که دنیوی بودن ربطی به این خواب دیدن ها دارد اما جوابی به من داده می شد که نه... هیچ استثنایی نیست. به این فکر کردم که اگر من چند سال پیش این خواب را می دیدم، چندان برایم عجیب نبود چون ان موقع اینقدر دنیوی نبودم.
مدام حس التماس هایم یادم می آید. التماس کردم که روحم برگردد...عاجزانه التماس کردم اما دلیلش را هیچ وقت نفهمیدم.


پی‌نوشت(1):
تجربه وحشتناکی بود...امیدوارم شما هیچ وقت تجربه اش نکنید.




  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها